تبليغاتX
درد - دیدار با مَردی که «درد» بود، «دال» بود!
بی‌دَرد مَردُم، ما! خدا! بی‌دَرد مَردُم!


او یک. ما سه. من اما دو. دو به شک. دو به شک که بنویسم یا نه... که امیدی در من دمید نوشته‌ی امید مهدی‌نژاد. حریری، مصطفای حریری، را نمی‌دانم که خواهد نوشت یا نه... اما من، اکنون، دو به «امید»ام! دویِ امیدم. حالا سه امیدیم و مصطفا که نمی‌دانم گیرِ سه‌پیچ می‌دهد به کفن‌پوشیِ ما سه نفر یا نه. که نمی‌دانم امید است یا شک.
شک مرد! دیگر نمی‌ترسم. نمی‌ترسم که بگویم: مَموگُلی! مَموگُلیِ سرگردان! چقدر دوست داشتم رمانت را که عمو بیهقی که خیلی دوستش دارم، پرت کرده بود زمین، بردارم و رویش بنویسم: «نشستی و نوشتی! چه سرنوشتی برای خودت نوشتی تویی که هنوز هیچی ننوشتی احمد!». نشد. کلی فکر کرده‌بودم و یک خط برای تو گفته‌بودم. این خط را: «دالِ دلِ دلیرت، دردی دلش دریده!». سید! خوب و بد و زشتش را نمی‌دانم. فقط می‌دانم که تنها برای توست! دستِ مرا پس نزن! آخر از سی، سی و پنج نفر هنرمندی که دعوت کردیم بیایند جماران، بچه‌های خمینی را ببینند، تنها تو آمدی. با آن کلاهِ سیاه و لباسِ نازک. خوب! می‌چاییدی دیگر. گفتم شب‌ها می‌چایی در آن تنهایی. بیا و این یک خط را بینداز روی خودت. من می‌فهمم که آدمِ تنها، حتی اگر سیگار هم بکشد، سردش می‌شود. آخر من هم با تو، یک دو جِلد هوم‌لِس بودم... همان‌وقت‌ها که مصطفی مُرد... وقتی ترسِ مشروط‌شدنِ آخرِ ترم را با قافیه‌ی Donkey و Monkeyاَت دست می‌انداختم! اما رفتی... راستی! بگذار ببینم مصطفی نبود! نه! محمّد بود! محمّد افشار بود که مُرد! زن نگرفت و مُرد. حتی اگر به سوئد هم می‌بردندش، باز هم می‌مرد! «سنگِ سه مثقال» منم، محمود، که نمرده‌ام... نه آن تخته‌سنگِ بدبخت که فردا قالیباف می‌اندازدش وسطِ حیات خلوتِ تهرانِ درنده! پرنده! خوشحال باش! کلاغ‌هایت باقی است! نترس که کیارستمیِ بی‌شرف سگت را سوزاند! من هم نترسیدم وقتی جوجه‌هام را گربه خورد، یا دختر خاله برد داد بچه‌هاش بخورن یا دانشجوهای بابام ریزریزشون کردن و آمپولشون زدن. من فقط گریه کردم.
عمو گلاب‌دره‌ای! پوستِ خیارهایِ نیم‌خورده‌ی فاحشه‌های شهر، دلِ نازکت را شکست... همان‌ها که... راستی اگر این‌دفعه، آقا جوابِ تلفن‌ات را داد، من هستم. به‌خدا، پایه‌ام. می‌رویم کفن می‌پوشیم. از ورامین. (بین خودمون بمونه. چند تا جا هم من نشون کردم!) با هم می‌رویم همان‌جا که امید و مصطفا می‌دانند. و آن سی و چار نفر دیگر. درست گفتم؟! یعنی سی و چار مَرد پیدا می‌شوند که با آقا بشوند سی و پنچ؟ رنج! وای! تا سیصد و سیزده خیلی مانده. چه برسد به صد و بیست و چار هزار. خسته شدم. سیگاری بگیران تا نفسم جا بیاد. جایِ «جلال» خالی. حکماً اگر بود، فحش می‌داد، مثلِ فحش‌هایِ تو که مثلِ تمامِ بیلان‌ها پُربار است! پُر بار! بار! ببار ای بارون، ببار! برویم توی غار! آخر می‌ترسم کوله‌بارت، همان یک تکه روزنامه‌ای که توش پُر است از خونِ برادرانت، یوسفِ دربه‌درِ من! خیس شود! سیگاری بگیران! و مواظب باش که لالاییِ غارِ سیاه گولت نزند! باید به «آشیانه دال» برویم! کاش یکبارِ دیگر با هم به درّه‌ی دارآباد ببری‌مان... من هنوز «آشیانه‌ی دال» را ندیده‌ام!

+ به روز شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 21:37  | ا.خ.  |