|
بیدرد مردم ما! خدا! بیدرد مردم / نامرد مردم ما! خدا! نامرد مردم
|
برای برادرم «محسن» که بیوضو لگد زد زیرِ توپِ پلاستیکی...
نوشتن کاری صعب است؛ خاصه که هیچکارهحسنی روستاییزاده باشی، بیتیراژ و سخت خاملذکر (و ندانی که جمعِ این عیبِ اخیر که در تو جمعند، از زبانآوری نداشتهات نیز میکاهد!). گیریم ما مَلَخکجماعت از این ورطه جستیم، آخر بهدستیم؟ بهدستِ کدام مخاطبیم؟ که ما را میخواند یا که فریاد میکند؟ نویسنده ـ برادر! ـ موجودی است که دست در دماغ نمیکند و اصولاً بو نمیدهد. تا همینجا نسخهٔ ما چنین پیچیده شد که علاوه بر پول و پارتی و پلتیک بههم زدن، منبر رفتن نیز برایمان حکمِ شکرخوری دارد؛ فلذا پرهیز پیشه کن تا پرهیزگار شوی، «پر ویزِ» معرکه! (به اینجای متن که میرسی کمکم باورت میشود که نه! من هم کسی هستم و میتوانم بنویسم و همان میشود که بارها شده و چون رسم نیست که کسی اقرار به اشتباه کند، بر شکر و شکرخوری پا میفشاری و ادامهٔ ماجرا:)
×
برادرم! با بد کسی درافتادهای. گمان نمیبرم که این سیمرغِ قافنشین بالَکی هم بجنباند رفعِ زحمتِ تکدّرِ خاطر را. سیمرغ اگر سیمرغ مانده باشد؛ مگس دیگر خالِ لبِ یار نیست! (و آنکه فرمود به خالِ لبِ دوست گرفتار شدهست را کنون با غریبانِ زمین کاری نیست و گریبانِ آسمانیان چاکِ خدمتِ اوست!) الغرض نالیدی و کس نشنید، به خاکِ فراموشیش بپوشان که ما هیچان را هیچ نعمت بهتر از خاملذکری نیست. با بد کسی در افتادهای. برگرد! بیا همینوَرِ خودمان. دست در دماغ میرویم به احمدینژاد رأی میدهیم و فحشش میدهیم و فحشش را میخوریم و دفتر و دستکِ نداشتهمان را که افشاگری کردند، میخزیم لایِ انبوهِ جماعتِ خاملذکر، لایِ بیکرانِ بیسوادانِ همیشهدرصحنه، لایِ دستانِ پینهبستهٔ پدرانِ خنگمان، لایِ پشتهپشتهٔ بدنهای بوگندوی برادرانِ نهانروشمان، لای همان جماعت که خونشان صدّامیان را به خاکِ سیان نشاند، نه موشکهای لیزریِ تیزهوشانِ عزیز (که سایهشان بر سرِ این کهن بوم و بر مستدام باد!). بیا برادر! بیا تا به نوشتهٔ من هم نخندیدهاند برگردیم. من و تو و دیگران هرکداممان یک پایاننامه در دانشگاه نوشتهایم که نه تیراژ دارد و نه ارزشِ علمی. بیا و خضوع میکنیم در برابرِ اینان. بیا و صورت نمیمالیم بر شیشهٔ هواپیماهای شخصیشان، بگذار فقط خودشان بدانند و حال کنند که سرعتِ هواپیماشان چقدر است. ما را آن پیر نیاموخت که دیده بر دستِ اینان بدوزیم. ما را آن پیر نیاموخت که اینانند که همهکاره. ما را آن پیر دیگر چیزها گفت که تنها لایِ همان دستدردماغهای بودار شنفته میشود. اینجا شنیدنِ چهچهِ ادکلونها مانعِ شنیدنِ نالهٔ عرقِ فرودستان است! بیا و فرار کنیم که زنگِ درِ خانهٔ اینها تیزهوش است و همزمان عکاسی میکند و صدابرداری و انگشتنگاری و آژیرکشی و تلهگذاری. من که رفتم... همانوَرِ خودمان میبینمت!
×
اینجا راحتتر است (همگنان پی بردهاند که بیمایهٔ دیگری دست به قلم برده و ایستادنِ بیش دَمِ دکّهٔ ما جماعتِ زردفروش پُزِ روشنفکری را بههم میریزد و با سری و قلبی به تأسّف جنبان و مالامال از حسِ دلسوزی تپان راهِ نوشتهای دیگر گرفتهاند) حالا که کسی نیست میگویم: میگویم و نمیگویم. نمیگویم از امکاناتِ کذاییِ مدارسِ این جماعت. حکایتِ کمبودِ امکاناتِ اینان حکایت شاهزادهٔ فقیری است که پدر و مادرش (شاه و ملکه) هر دو فقیرند، وزیرانشان هم فقیرند، ملازمانشان نیز هم، عموم درباریان نیز هم، حتی سربازان و خدمتکاران و للگان و دایگان و آشپزانشان نیز هم. فقرِ اینان حدیثی است متواتر که هرکه در جمعی باشد و بر آن نگرید و تباکی نیز نکند، حکماً دستش در دماغش بوده و بو نیز میداده. و نقل است که حکومتی و غیرحکومتی بَردار نیست و در روایت دیگر آمده که هرکس روشنفکری را بیازارد ولو آبپرتغالِ ساعتِ دهصبح او را دقیقهای به تأخیر بیندازد، به او همان رسد که به آن اُمّل رسید. حکایت: گفتهاند اُمّلی بود که پنجاهوهفت دینار داشت و این تمامِ ثروتش بود و چون اُمّل بود و حساب نمیدانست، شستوهفت دینارش را صدقه داد و فرزندانش شبهمهشب از گرسنگی نمیخفتند و خوش بود و میگفت تتمّهٔ ثروتم را نیز صدقه خواهم داد (و حالی که راقم این سطور را مینگارد، هشتادوهشت دینار صدقه داده است) و دیر نبود که فرزندانش را نیز به کار در امامزادهای میگمارْد و همچنان اُمّل بود. روزی روشنفکری به او رسید و چون فهمید اُمّل و فرزندانش همه دست در دماغ دارند و بو میدهند، حاضر نشد در حکایت بماند و حکایتی دیگر بطلبید که نامش حکایت نبود، رمان بود و فیلم بود و داستان بود و کذا و کذا... و نیز در نقل است که : ماییم که ماییم که ماییم، اوییم. و از شیوخِ فربهِ فراوان رسیده است که ما خوبیم و ما مظلومیم و ما (حتی اگر مصدرِ امور باشیم) مغضوبیم و میگویید نه، ایناهاش اینم سندش و شکسپیر از ماست و نیوتون از ماست و تکیاخته از ماست و ما از آنهاییم و شما بو میدهید. هستهای هم بد است مگر اینکه هستهٔ ما باشد. و در شرحِ مبارکِ غبغبیه آمده که این امر به هرکسی نرسد؛ چه، بسته به نطفه است و لقمه. و نطفهٔ ما بو ندهد و نطفهٔ اُمّلان بو میدهد و آنکه لقمهٔ نان و بوقلمون ما را خورْد، فیزیولوژیکاً دستش به دماغش نرود! و نیز در جایی آمده است که ما را از اینا دور کنین بو میدن اه اه!
×
خدا بگویم چهکارت نکند! ببین مرا به چه روزی انداختهای؟ با خود عهد کرده بودم که کاری به کارِ این جماعتِ خوب (همانها که باد در دماغ دارند و شاکیاند، شاکی از ما که دست در دماغ داریم و بو میدهیم) نداشته باشم. لایِ مردم بخزم و نمودی اگر دارم، از جنسِ عامه باشد. از جنسِ «همیشه در صحنه بودن»: همان ـ به عبارتِ اینان ـ عامی و علّافبودن. مدّتها بود نمینوشتم. خود را به کوچهٔ علیچپ زده بودم که رفتی و شیشهٔ برجی را سنگ زدی. برجی که صاحبش ریش دارد و مثل بقیهٔ صاحب برجها نمیآید فحشت بدهد، پدرت را فحش بدهد، «صاحب»ات را فحش بدهد... شیشهٔ برجی را سنگ زدی که صاحبش نه در مسجد و جلوی روی همه، که چشم در چشم یا که در خلوتِ عارفانهاش دعات میکند که به راهِ راست هدایت شوی و سری به تأسف میجنباند. این آزارم میدهد. این که جماعتِ ریشویِ خوشبو تا دیدندت، قلبشان متألّم شود و دعا کندد که دیگر بو ندهی و دست در دماغ نکنی، آزارم میدهد. شکلاتی هم ندادندت یا نوازشی نکردندت، نگاهی خواهند کردت که دیوانهام میکند. بیا بگردیم. بیا و قول بده دیگر با اینها کاری نداشته باشی. ما مالِ آنوَر هستیم. بیا همانجا بازی کنیم. ما بو میدهیم و دستِ دماغیمان ممکن است جامهٔ صلات یا سِتِ پارتیِ جماعت را کثیف کند. بیا و توپبازی میکنیم. یواشتر بزن زیرِ توپ مباد که بترکد! (بغضت یا توپت؟!)