|
بیدَرد مَردُم، ما! خدا! بیدَرد مَردُم!
|
عقربهها
همواره دم از نفاق با هم بزنند
یا حرفی از این سیاق با هم بزنند
یکبار نشد عقربههای ساعت
یکدور به اتفاق با هم بزنند
تخمه
دنیا در دستِ خوابگردانها بود
صحرا مسخِ سرابگردانها بود
مشتی تخمه دهانشان را بستهست
این قصۀ آفتابگردانها بود
دلخوشی
بیچارهتر از آدم و عالم هستیم
ماتمزدهای مثل محرّم هستیم
نه گندمی و نه یارِ گندمگونی
ما هم دلمان خوش است آدم هستیم
«ببینید»
ای غیبتِ غرورِ غیوران! حضور باش
ای قدس! ای بلادِ بلاکَش! صبور باش
ما غازیانِ سهمشتابِ محمّدیم(صلّی الله علیه و آله)
لختی دگر بپای، قوی باش، آمدیم
ــ «علی معلّم دامغانی»
در ساعتی که هول مکرّر داشت
دیوارهای خانه ترک برداشت
ممنوع بود رد شدن، اما زن
در دست، حکم «رد شو و بگذر» داشت
حسی لبالب از «شعف» و «وحشت»
حسی «شگفت» و «دلهرهآور» داشت
در قلب او جوانهٔ یک گل بود
یک سینه آرزوی معطّر داشت
هرچه ستاره مست شد و رقصید
شب را صدای شادی و دف برداشت
صد صف فرشته سجده به کودک کرد
آن لحظه عرش حالت دیگر داشت
O
(شصت و سه سال بعد) همان کودک
یک روز صبح زود که از در داشت ـ
میرفت سمت کوچه، زمین نالید
(از آنچه روز فاجعه در سر داشت)
O
بانگ اذان شنیده شد از مسجد
مردی برای دفعهٔ آخر داشت ...
: «پاشو غریبه!»
: «کیست؟»
: «منم!»
(یعنی: اصرار بر هر آنچه مقدّر داشت)
: «قَدْ قامَتِ الصَّلٰوة!»
: «نه، وقتش نیست!»
(در سجده، ضربه حالت بهتر داشت)
: «سُبْحانَ رَبِّ ...»
(و وقت مناسب شد
این سجده حکمِ وقتِ مقرّر داشت)
: «فُزْتُ وَ رَبِّ ...»
(کعبه به خود لرزید
دیوارهای کوفه ترک برداشت).
عشق من! بیقرارم! تو امّا ...
من تو را دوست دارم، تو امّا ...
من فراموشیِ خاطراتم
احتمالاً غبارم، تو امّا ...
هيچکس اينطرفها ندارد
هيچ کاری به کارم، تو امّا ...
گوش کن! من رگِ خشکِ باغم
من کجا جويبارم؟ تو امّا ...
برگ زردم، بله میپذيرم
پوچ و بیاعتبارم، تو امّا ...
چهرهٔ دردناک و تبسّم؟
خندهای مستعارم، تو امّا ...
بیپناهم، سپر هم ندارم:
چشمِ اسفنديارم، تو امّا ...
صورتم سرخ ـ آری قشنگ است
از درون هم انارم، تو امّا ...
فصلها از بهارم گذشتند
خب، تمام است کارم، تو امّا ...
گفتمت: فصل خوبی است؛ گفتی:
خستهام، کار دارم، تو امّا ...
O
باز در چشم من خيره ماندی
باز بیاختيارم، تو امّا ...
قلعهٔ ماسهام روی ساحل
سخت ناپايدارم، تو امّا ...
زخم پاشيده شب را به جانم
مرگِ دنبالهدارم، تو امّا ...
بی تو ای ماه! ای ماه! ای ماه!
ظلمتِ روزگارم، تو امّا ...
شيههٔ اسب من را خريدند
اين هم از افتخارم، تو امّا ...
ابر در ابر در ابر در ابر
در خودم سوگوارم، تو امّا ...
آخرين سرفهٔ يک مسافر
سوتِ سردِ قطارم، تو امّا ...
من خودت را به تو میسپارم
جز تو چيزی ندارم، تو امّا ...
[شاتوف] سر به زیر افکنده، و در جای خود بیقرار، با خُلقِ تنگ غرید که: «این بهقولشما «مردها» هیچوقت ملّت را دوست نداشتهاند و برایش رنج نبردهاند و هیچچیزشان را فدایش نکردهاند. گرچه برای آسودگی وجدان، دلشان را به این «خیالها» خوش میکردهاند.»
ستپان ترافیمویچ به اعتراض فریاد زد: «چطور؟ این آدمها ملّت را دوست نداشتهاند؟ عاشقش بودند. آنها شیفتهٔ روسیه بودند!»
شاتوف با چشمانی پُر شرار و با هیجان بسیار گفت: «نه ملّت را دوست داشتند، نه روسیه را. آدم چطور ممکن است چیزی را دوست بدارد که نمیشناسد؟ اینها از مردم هیچ نمیفهمیدند. آنها، اصلاً با واقعیت مردم کاری نداشتند و آن چیزی را در مردم میدیدند که خودشان میخواستند ببینند. شما هم مثل آنها... مخصوصاً بلینسکی. این معنی در همین نامهای که به گوگول نوشته پیداست. درست نقل همان ریزهجویِ قصّهٔ کریلف است که فیل را در باغوحش نمیدید و فقط در سوسک باریک شده بود. او هم چهارچشمی متوجه جوجهسوسیالیستهای فرانسوی بود و اینحال تا آخر عمرش ادامه داشت و تازه از همهٔ شما باسوادتر و فهمیدهتر بود. شما نه تنها از سرِ بیاعتنایی به مردم درست نگاه نمیکنید، بلکه با انزجار و تحقیر از آنها روی میگردانید. چرا؟ برای اینکه وقتی میگویید «ملّت»، مردم فرانسه را در نظر دارید. آنهم فقط مردمِ پاریس را و از اینکه روسها را به پاریسیان شبیه نمیبینید، شرم دارید؛ و این عینِ حقیقت است. اما کسی که مردم را نشناسد، خدا را هم نمیشناسد. این را بدانید، هرقدر زبانِ ملّتِ خود را کمتر بفهمید و هرقدر پیوندتان را با مردم بیشتر قطع کنید، به همان اندازه اعتقادتان را به میهنتان از دست میدهید و آنوقت یا از خدا برمیگردید یا به آن بیاعتنا میشوید. این عینِ حقیقت است. میشود آن را محقّق کرد. به همین دلیل است که شما همه، و ما همه، یا از خدا برگشتگانی رسواییم، یا اراذلی بیبندوبار و بیاعتنا بههمهچیز. من شما، ستپان ترافیمویچ، شما را هم از این گروه کنار نمیگذارم، ابداً، من با این حرف هایم مخصوصاً به شما نظر داشتم. بد نیست این را بدانید!»
ــ برشی از «شیاطین(جنزدگان)» اثر «فئودور داستایسفکی»
«ببینید»
هرچند پیـر و خستـهدل و ناتوان شدم
هرگه که یاد روی تو کردم جوان شدم
شکـر خدا که هرچه طلب کردم از خدا
بر مُنتهـای همّـت خود کامـــران شدم
ای گُلبن جوان بَـرِ دولت بخور که من
در سایــهٔ تــو بلبـل باغ جهـان شدم
اوّل زِ تحـت و فـوق وجــودم خبر نبود
در مکتب غم تو چنین نکتهدان شدم
قسمـت حـوالتــــــم بـه خرابـــات میکند
هرچند کـهاینچنین شدم و آنچنان شدم
آنروز بر دلم در معنی گشوده شد
کـز ساکنان درگه پیر مغـــان شدم
در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت
با جـام می به کام دل دوستان شدم
از آنزمان که فتنهٔ چشمت به من رسید
ایمـــن ز شرّ فتنـــهٔ آخــر زمـــــان شدم
من پیر سال و ماه نیم یـــار بیوفاست
بر من چو عُمر میگـذرد پیر از آن شدم
دوشم نویـــــد داد عنـایــت که حافظــا
بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم
ــ «رند شیرازیِ ما»
... پس یک روز گفت: «ای بذاذر! من غرضِ خویش تا این غایت بر تو پوشیده داشتم و عاقل را اشارتی کفایت باشد»...
... امّا مفتاحِ همه اغراض کتمانِ اسرار است و هر راز که ثالثی درآن محرم نشود، هرآینه از شیاعت مصون مانَد، و باز آنکه بهگوشِ سؤُمی رسید بیشبهت در افواه افتد، و بیش انکارِ آن صورت نبندد...
برزویه گفت: «قویتر رکنی بنای مودّت را کتمانِ اسرار است...»
ــ «کلیله و دمنه» / «مقدّمهٔ ابن المقفّع»
در خانهٔ اجارهای شب باز
قسطی دگر ز عمر به غم دادم
با گریه گفت عمر: که بسیار است
با خنده گفت غصه: که کم دادم
حیف از ستارهای که منم اینجا
در خانهٔ اجارهای این شب
قدر مرا چگونه نمیداند
این کوردیده، این شب بیکوکب
از آفتاب دور عدالت من
یک شعله در چراغ سخن دارم
ای دل تویی و عشق و چه نایاب است
این گوهر یگانه که من دارم
مهمانسرای تنگ جهان پس کی
جا میدهد به من، منِ مهمانش
من که بهشت در سخنم پیداست
با خانهباغهای فراوانش
تقدیر این قناری غمگین نیست
یکدو اتاق، قدر قفس آیا؟
غیر از لحد، مگر که فراهم نیست
جایی برای یکدو نفس آیا؟
بر جوجههای رنگی نوروزی
جز مرگ نیست حاصل زیبایی
جز جیکجیک دایم بیمعنی
جز خواب زیر سقف مقوایی
سیمرغ ناگزیر دلم تا قاف
یک عمر بیپناهی و بیجاییست!
خوش باش با جواهر شعر خویش
کاین کیمیا، عصارهٔ تنهاییست!
فردا برای شاعر بیسامان
تندیسهای خاطره میسازند
در خانهٔ اجارهایات خوش باش!
فردا برات مقبره میسازند
(محلهٔ خاوران، شانزدهم فروردین هشتادوهشت)
گر فیل [...] ِ پشّه خورَد، نیست این عجب
پشّه که [...] ِ فیل خورَد، این عجب بُوَد...
(امیرخسرو دهلوی)